یادت باشد که میمیری ، پس دم را غنیمت شمار !!!
سلام این شبم
اومد. طولانی ترین شب سال. شبی که با شبای دیگه فقط یه کوچولو فرق داره اما همین
فرق کوچیکش هم باعث شادی خیلی ها هست. راستش من دلیلش رو نمی دونم. حداقل امروز
دلیلش را نمی دونم چون به نظرم چند سال پیش شب یلدا یه شور و حال دیگه ای داشت.
خیلی خوشحال بودیم که قراره این شب بیاد، دور هم جمع بشیم، بگیم و بخندیم و سروکله
هم بزنیم اما نمی دونم چرا چند ساله این حس و حال رو ندارم. به طور کل دید من نسبت
به این شب عوض شده. راستش از
یکی دو هفته پیش اینقدر راجع به این شب و اومدنش حرف زدیم که زیبایی های همه شبهای
دیگه رو ندیدیم. همه شبها رو با سرعت پشت سر گذاشتیم تا به این شب برسیم. به قولی:
یه شب آنقدر طولانی شد که همه شبها توش گم شدن!» هرچی که
هست این شب هم تموم می شه و سحر می آد. مثله همه شبهای دیگه. اون چیزی که فقط ازش
می مونه، یه خاطره هست که امیدوارم واسه همه ما خاطره ای زیبا و دلنشین باشه. شب
یلداتون مبارک اما بهتره قدر بقیه شبها رو هم بدونیم. علی
کیانی موحد سلام تصمیم
گرفتم از این به بعد هر روز یه مطلب جدید تو وبلاگ بزارم. به تلافی همه روزهایی که
بی معرفتی کرده بودم و اینجا پیدام نشده بود. مهمترین
موضوع تو این چند سالی که نبودم اینه که ازدواج کردم. به همین سادگی! شاید هم
به اون سختی!!! خدا می
دونه! به هرحال
فعلاً که زیر یه سقف در حال زندگی هستم و دارم حالش رو می برم. راجع به ازدواج و
زندگی مشترک بعداً به صورت مفصل حرف خواهم زد. فعلاً اینجا، جاش نیست. به هرحال
تجربه ای است غیرقابل وصف. چیزی هست که هرفردی به صورت شخصی تجربه می کنه و تجربه
هیچکدوم ما شبیه هم نیست در این زمینه. اینقدر
کتابی اینور اونور مطلب نوشتم که باورم نمی شه می شه به صورت محاوره ای هم نوشت.
قدرش رو بدونین. فعلاً
بسه. خیلی وقته ننوشتم و دستم به نوشتن عادت نداره.... علی
کیانی موحد سلام چند وقت پیش داشتم اتفاقی اسم
خودم رو توی اینترنت سرچ می کردم تا ببینم چی می آد؟ اولین سایتی که پیدا شد همین
وبلاگ بود. وبلاگی که سالیان سال بود به فراموشی سپرده بودمش. خودم هم نمی دونم
چرا؟ مدتی با خودم کلنجار رفتم تا امروز
تصمیم گرفتم که دوباره راه اندازی اش کنم. فعلاً خودم نمی دونم اینجا چی می
خوام بنویسم اما مهم اینه که دوباره به وبلاگ نویسی روی آوردم. جالب تر اینکه تاریخ آخرین مطلب رو
که خوندم فهمیدم که زندگی چه زود در حال گذر است. انگار همین دیروز بود که راجع به
سال 87 داشتم مطلب می نوشتم. راستی، کسی نمی دونه این چند وقت چرا
چیزی ننوشتم؟! علی کیانی موحد گر بماند به میان من و تو خود بمیرد در خود گر ببندد درِ خود و بماند به میان من و تو. عشق در بسته ناسزایی است به عشق همگان. او که سیبی را دوست می دارد به همه مهر می ورزد. که همه از گوهر یکتایند. من به خوبی می دانم که ورای من و تو هستی هست عشق ما می میرد، مگر آزاد شود رفتنت رنج من است رنج من عشق من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست می دارم. پائولو کوئلیو به نام هستی بخش جانها سلام تمام شد، به همین سرعت، بدون اینکه متوجه شویم چه بر ما گذشته است؟! به پایان رسید! امسال، سال 1387 نیز به تاریخ پیوست. 365 روز زندگی ما در این سال نیز به تاریخ پیوست. بر یک چشم برهم زدنی به سال جدید رسیدیم و باید بگوییم سال نو مبارک! بیست و چهارمین زادروز زندگی من در این سال بود. 2 دوره دوازده ساله طی شد و هنوز من همان آدمی هستم که بودم. با این تفاوت که در این سال اتفاقات زیادی در زندگی من افتاد که اکثرا! اتفاقات ناخوشایندی بود. از فوت عموی عزیزم در 16 فروردین تا ... یک ماه آخر سال برای من همانند یک قرن گذشت. اتفاقات تلخ و شیرینی به سرعت در زندگی من به وجود آمد و یک لحظه مرا سرشار از امید کرد و لحظه ای دیگر غرق در نومیدی. البته من معتقدم که این نیز بگذرد و گذشت. به راحتی گذشت. الآن که نگاه می کنم به روزهای گذشته در سال 87 چیز زیادی به ذهنم خطور نمی کند. اتفاقات خیری که برای من دردآور بود را کنار گذاشتم و اتفاقات خیری که برایم خوب بود را گوشه از حافظه ضعیفم نگه داشتم. امیدوارم در سال جدید بهترینها نصیب شما شود و شما نیز دعا کنید که خدا برای من نیز بهترینها را در نظر گیرد. خدایا، چند جمله هم با تو حرف دارم. از پل بودن خسته شدم، مرا تبدیل به مقصد کن. دیگر واسطه بودن عذابم می دهد، مرا از وظیفه ای که برایم در نظر گرفته ای معاف کن ! دوست دارم خدا، همانطور که تو منو دوست داری، اما بعضی وقتا اذیتم می کنی، اینم می ذارم به حساب اینکه بعضی وقتا هم من تو رو اذیت می کنم. به هر حال داریم با هم کنار می آییم. خیلی هوام رو داشتی و بیشتر از این داشته باش. به جز تو مگه من چه کسی رو تو این دنیا دارم؟ هر وقت به تنهاییم فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که تنها نیستم ، چون من تو رو دارم. داشتن تو یعنی اینکه همه جهان در اختیار من خواهد بود. امیدوارم در سال جدید نیز همراه و کنار من باشی. بیشتر از دیروز، کمتر از فردا، دوستت دارم. سلام ! به نام هستی بخش جانها سلام مثه اینکه قسمت نیست من زود به زود مطلب بنویسم و هرکاری که می کنم هفته ای یک بار بیشتر نمی تونم وبلاگ رو به روز کنم. اشکال نداره. از آنجا که نظر زیادی هم تو وبلاگ نمی بینم و فکر کنم اکثر مطالب واسه دل خودم هست، پس اهمیت نداره چند وقت به چند وقت به روز بشه ! تو مطلب قبل نوشتم : کسی که در حال نزیسته، هرگز نزیسته! مطلب امروز نیز به نوعی وابسته به مطلب قبل هست. یعنی می تونه بخش دوم مطلب قبل باشه. *** شاید از خودتون بپرسید که سلامتی چه ربطی به فراموشی داره؟ سلامتی که فقط سلامت جسم نیست بلکه مهمترین بخش سلامت، سلامت روح انسان هست. حال کسی که نمی تواند فراموش کند، این فراموشی شامل همه چیز هست از گذشته و خاطرات گرفته تا فراموش کردن یک توهین یا ناسزا . اگر شما نتوانید بسیاری از چیزها را فراموش کنید بار سنگینی را بر روی دوش خود حمل خواهید کرد که به تدریج این بار باعث از بین رفتن سلامت روح شما خواهد شد. هرگز نباید هیچ یافته یا پدیده ای بالاتر از نظم زندگی قرار گیرد. اگر تعادل در همه شرایط فراهم نشود به تدریج زندگی نظم زندگی برهم خورده و مشکلات از در و دیوار بر سر شما باریدن خواهند کرد. موفق باشید علی کیانی موحد به نام هستی بخش جانها سلام به قول یه دوست خوب نوشته های من از اول اشکال داره چون جانها رو باید به این شکل نوشت : جان ها. چه کنیم دیگه، ما سراپا اشکالیم ! چند وقتی حسابی اوضاعم به هم ریخته بود و حس و حال نوشتن نداشتم. از یه ور کار تو مجله خیلی زیاد شده و ذهنم درگیر اونجاس. هرچه هست تصمیم گرفتم از این به بعد مثه یه بچه خوب حداقل هفته ای یه مطلب تو وبلاگم بنویسم. به قولی « می نویسم، پس هستم.» دیروز داشتم با یکی از دوستان که هم مسیر بودیم از اداره به سمت خونه حرکت می کردیم. حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد از کار تا مسائل شخصی و عاطفی و زندگی ... در کل حرفهای بسیار قشنگ و جالبی بین ما رد و بدل شد که به نظرم لازم نیست خیلی به اون حرفها پرداخت اما تصمیم گرفتم مطلب امروزم رو به این دوستم تقدیم کنم. دیروز با حرفهاش من رو خیلی برد تو فکر و امروز می خوام این دست نوشته رو بخونه و اون بره تو فکر... *** اسم این نفس کشیدن و خوردن و ... رو گذاشتیم زندگی و هرکی ازمون می پرسه چه می کنی در جوابش می گیم زندگی! حال به نظر شما واقعاً داریم زندگی می کنیم؟ من که خیلی موافق نیستم. شاید من زندگی قشنگی ندارم که این حرف رو می زنم و نظر شما با من تفاوت داشته باشه. به هر حال می خوام کمی از زندگی بنویسم. زندگی از نگاهی دیگر. آشنایی دارم که خودش رو تو گذشته غرق کرده. یعنی همه زندگی اش شده گذشته و خاطرات گذشته و اتفاقات زیبایی که واسش تو گذشته افتاده. وی با این کار داره خودش را عذاب می ده، در حالی که فکر نمی کنه داره عذاب می کشه و می گه دارم زندگی می کنم. یه دوست دیگه ای هم دارم که همش داره خیالبافی می کنه. فردا این کارو می کنم، در آینده این اتفاق واسم می افته و همه ذکر و فکرش اینه که بعداً چه خواهد شد. انسان باید سعی کنه همیشه در تعادل باشه. یعنی به وقتش به گذشته فکر کنه و به وقتش به آینده. متاسفانه خیلی از افراد رو دیدم که تعادل رو رعایت نمی کنن و دچار مشکل شدن. برای خیلی از مردم حال معنا نداره! یعنی زندگی شان برابر است با گذشته یا آینده و اصلاً فکر نمی کنن که در حال حاضر و در زمان حال باید زندگی کرد. هیچ کس به این فکر نمی کنه امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بودیم. هیچ کس نمی خواد به حال فکر کنه یا حسرت روزهای قشنگ گذشته و یا نقشه کشیدن برای ساختن آینده ای زیبا. اگر شما به حال فکر نکنید پس چگونه آینده را خواهید داشت؟! اگر همش در گذشته زندگی کنید پس حال چه می شود؟ به عقیده من کسی که هرگز در حال نزیسته، هرگز نزیسته ! شما چه فکر می کنید؟ علی کیانی موحد به نام هستی بخش جانها سلام داشتم کمی وبگردی می کردم تا ببینم که دنیا دست کیه(تا این لحظه که دست خداست)؟! یه سری جمله بسیار زیبا خواندم که تصمیم گرفتم زیباترینشان را برای شما نیز در وبلاگ قرار دهم. خواندنی است... سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديسي زيبا نمي شه.فقط يكبار فرصت داري تا از وجودت تنديس بسازي ،پس از زخم تيشه خسته نشو *** و خدا ما را در بين اين همه كره كهكشاني قرار داد در
حالي كه در آنها هيچ جاني وجود ندارد من وتو محصول دنيايي هستيم كه براي
خودش معجزه اي است *** شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي ؛ اما حال كه به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص *** فرداهايي كه هيچ وقت نميرسند هم بهانه خوبي است براي اميدوار بودن،براي زندگي بهتر داشتن،براي يك نفس راحت كشيدن،خدايا شكر. *** سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه كه در مي يابي چشماني كه در حال عبور است ، پاره اي از وجود تو را نيزبا خود خواهدبرد *** دوست دارم هميشه ازتو بنويسم بي انكه در جستجوي قافيه
ها باشم بي انكه واژه ها را انتخاب كنم دوست دارم از تو بنويسم كه ميدانم
هنوز دوستم داري و هر سپيده دم يك سبد مهرباني از تودريافت ميكنم *** چه انتظار عجيبي!! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي *** نامه نوشتن يعني عريان كردن خويشتن در برابر اشباح
واين همان چيزي است كه اشباح با ولع وآزمندي به انتظارش نشسته اند . بوسه
هاي مكتوب به مقصد نميرسند ! زيرا به مقصد نرسيده اشباح در ميانه راه آنها
را مي نوشند.اي كاش اين فاصله ها نبودند تا لبهايت را غرق بوسه ميكردم *** خدا زمين را مدور آفريد تا به انسان بگويد همان لحظه اي كه تصور مي كني به آخر دنيا رسيده اي، درست در نقطه آغازهستي *** عشق ان چيزي است كه بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست
داريم وبيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم وهيچكس در نمي يابد كه عشق
همان چيزي است كه همواره داده مي شود و پذيرفته نمي شود *** اگه بي هوا كسي وارد زندگيت شد ؛ بدون كار "خدا" بوده
! , اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون كار "خدا" بوده !
, اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد نشي ؛ بدون تنها
محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شكسته و بغض تنهائي خفه ات كرده ؛
شك نكن تنها مرحمت "خداست" كه ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير
آورده *** عشق حقيقي مثل روح است افراد زيادي درباره ي آن صحبت ميكنند ولي تعداد كمي محدودي آن را ديده اند. *** مهم نيست كه چند بهار در كنار هم زندگي كنيم،مهم اين است كه يادمان باشد عمرمان كوتاه است . *** گاهي آنقدر غرق آرزو هستي كه فراموش مي كني خودت آرزوي كسي هستي *** وقتي كه ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فكر كن شايد نوري را روشن كني كه خاموش كردن آن به خاموش شدن او ختم شود *** سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات
كني اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي
ميماند. *** يه هيزم شكن وقتي خسته ميشه كه تبرش كُند بشه! نه اين كه هيزمش زياد باشه . تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون *** هركه را از دست ميدهيم بي آنكه بخواهيم پاره اي از وجود ما را ميبرد پس سعي كن كمتر از دست بدهي تا وجودت صد تكه نشود موفق باشید به نام هستی بخش جانها سلام نکته مهم : راستش این مطلب رو واسه اطلاعات هفتگی نوشته بودم، قرار هم بود که کار بشه اما در آخرین لحظه که مجله قرار بود چاپ بشه به تشخیص سردبیر، این مطلب از مجله خارج شد. هیچ جای دیگه هم شجاعت نداشتن که این مطلب رو کار کنن، پس تصمیم گرفتم که توی همین وبلاگ این مطلب رو قرار بدم.
برنامه ریزی برای رفتن تنها 3 هفته از شروع لیگ امسال می
گذشت که یکی از دوستان من که مربی فوتبال بسیار مطرحی در خارج از ایران می باشد و
من نیز به عنوان مشاور وی مشغول به فعالیت هستم، با من تماس گرفت. وی گفت:« از طرف آقای الف... ، یکی از خبرنگاران که جزء باندهای نقل و انتقال در فوتبال
ایران می باشد، با من تماس گرفته و گفته اند که قرار است افشین قطبی به زودی از
سمت خود کنار رود. قرار است قطبی تنها 3 ماه در ایران کار کند و پس از آن ح.د یا
ف.پ به عنوان سرمربی تیم پرسپولیس مشغول به فعالیت خواهند شد. این رابط با من تماس
گرفته تا نظر مرا درباره کار به عنوان دستیار اولی در کادر فنی جدید باشگاه
پرسپولیس جویا شود. به وی چه جوابی بدهم؟» در جواب دوستم گفتم که به هیچ وجه
خودش را وارد بازی الف... نکند چراکه ورود به حلقه او و نزدیکانش باعث از بین رفتن
آبرو و اعتبارش خواهد شد. وی نیز پیشنهاد آنها را رد کرد. راستش تا آن روز از قدرت الف... زیاد
شنیده بودم اما فکر نمی کردم که قدرت وی اینقدر زیاد باشد که وقتی می گوید تا 3
ماه دیگر قطبی می رود، این اتفاق می افتد! خروج پرسروصدا افشین قطبی استعفا داد! این خبر
همه فوتبالدوستان و فوتبال نویسان را شگفت زده کرد به جز من چراکه من پیش از این
می دانستم که داستان از چه قرار است. زمانی که خبر این ماجرا را به دوستان می گفتم
آنها به من خندیده و می گفتند محال است که این اتفاق بیفتد. تو فکر کردی که الف... در
فوتبال ایران نقش دون کارلئونه را ایفا می کند؟! فردای خبر استعفای قطبی همه آنها
با من تماس گرفته و گفتند باورشان نمی شود که این اتفاق افتاده باشد. من نیز دلیل
اصلی حضور افشین قطبی را برای آنها شرح دادم و آنها نیز با شگفتی بیشتری به حرف من
گوش دادند. متاسفانه در پشت پرده فوتبال ایران اتفاقاتی می افتد که هیچ کس از آن
آگاه نمی شود. چرا قطبی آمد؟ فکر می کنید دلیل حواشی فصل گذشته
پرسپولیس چه بود؟ خودتان را به زحمت نیندازید. تنها دلیل ایجاد حواشی مختلف در این
تیم، عدم پرداخت حق حساب توسط قطبی به الف... بود. الف... نیز با ایجاد حواشی مختلف به قطبی
اثبات کرد که قطبی بدون پرداخت پول به وی هیچ کاری را در پرسپولیس پیش نخواهد برد.
حال که شما نیز به قدرت این
پدرخوانده پی بردید، فکر می کنید که افشین قطبی بدون اخذ مجوزهای مربوطه (!) از الف... می توانست دوباره به پرسپولیس باز گردد؟ مسلماً خیر. بازگشت قطبی به پرسپولیس
نقشه ای از پیش برنامه ریزی شده بود. طبق این نقشه قرار بود قطبی که هیچ
مشتری در لیگهای امارات و کره نداشت، با قراردادی سنگین به پرسپولیس بازگردد.
قرارداد به صورتی بسته شده بود که اگر افشین قطبی خواسته ای از باشگاه داشته باشد
و باشگاه نیز نتواند در مدت 3 هفته این خواسته را برآورده سازد، می تواند با
دریافت تمام مبلغ قرارداد خود به صورت یک طرفه این قرارداد را فسخ کند. حال کمی به ذهن خود فشار بیاوریم.
از ماه دوم حضور قطبی در این فصل بهانه جویی های وی آغاز شد. امروز که به مساله دی
کارمو و مارکو از یک سو و حرفهای وی درباره باندبازی بازیکنان و عدم بازی خوب برای
وی از سوی دیگر دقیق می شویم، متوجه خواهیم شد که تمام این ها بهانه ای برای این
بود تا قطبی بتواند قراردادش را فسخ کند. کدام مربی در جهان می تواند در طول
تنها 3 ماه 900 هزار دلار از یک باشگاه دریافت کند؟ مسلماً بدون مشاوره های الف...
جناب آقای امپراتور به هیچ وجه نمی توانست این کار را انجام دهد. قطبی از ایران
رفت و حق مشاوره را نیز به آقای پدر خوانده داد. از این دست مسائل در فوتبال ایران
زیاد اتفاق می افتد. هفته پیش و در مصاحبه نادر دست نشان، متوجه شدید که یک
خبرنگار که شاگرد اول الف... می باشد چگونه باعث شد تا مسوولان پگاه قرارداد نادر دست
نشان را فسخ کنند؟! صحبت از مصاحبه دست نشان شد، پس این مصاحبه را که ارتباط مستقیمی با مطلب بالا دارد برای شما در وبلاگ قرار می دهم:
در مصاحبه ای عنوان کرده بودید
داستان برکناری شما یک سناریو از پیش تعیین شده است.درست است؟ دقیقاً! قبل از بازی با استقلال از
باشگاه تراکتورسازی تبریز پیشنهاد داشتم. پیشنهاد آنها را رد کردم و گفتم با پگاه
مشغول به کارم، اگر آنها مرا نخواستند در خدمت شما خواهم بود. جلسه ای با باشگاه
پگاه داشتم و به توافق رسیده و قرارداد داخلی امضا کردم. خبرنگاری به نام ...(شاگرد اول آقای الف...)، مشاور آقای شاد در باشگاه پگاه بود و هر روز از آقای شاد در ...
مطلب کار می کرد. آقای ... 20 درصد قرارداد مرا خواسته بود! به من گفت اگر
این مبلغ را ندهی اجازه نمی دهم که اینجا کار کنی! من هم این پول را به وی ندادم.
چند روز پیش از بازی با استقلال وی پیش من آمد و در ماشین من نشست. وی اصرار کرد
که باید این پول را بدهم. گفتم اگر دلم بخواهد بهت کمک می کنم اما پول زور به کسی
نمی دهم. وی نیز از ماشین پیاده شد. چند روز گذشت و مدیر باشگاه از من لیست
بازیکنان مازاد و مورد نیاز را خواست. گفتم هر زمان که قرارداد بستم لیست می دهم.
بعد از چند روز لیست بازیکنان مازاد را دادم که آن خبرنگار به من زنگ زد. گفت از
15 نفر بازیکنانی که کنار گذاشتی ، 10 نفر که بازیکن من هستند! 20 درصد ما را که
ندادی، بازیکنان من رو هم که کنار گذاشتی، حداقل لیست بازیکنان جدید رو بده که برم
از اونا پول بگیرم! گفتم دلیلی ندارد که به تو لیست دهم. در همین گیرودار باشگاه
تراکتورسازی 2 بار بلیط هواپیما برای من فرستاد. روز تمرین پگاه را هم مشخص کرده و
با خانواده به دبی رفتم. سرانجام به اصرار مسوولان تراکتور به تبریز رفتم. 9 صبح
آنجا بودم و بعد از صحبت و گفتن به آنها که نمی توانم با پگاه باشم، برگشتم. بعد چه اتفاقی افتاد؟ آن دوست مطبوعاتی ما هر روز در ... علیه من مطلب می نوشت. مدیر باشگاه پگاه هم به دلیل حرفه ای نبودن تحت
تاثیر قرار گرفت. شنبه که می خواستم سر تمرین حاضر شوم از باشگاه تماس گرفتند و
گفتند که به دفتر باشگاه بروم. گفتند که شما با تراکتور مذاکره کردید؟ گفتم بله،
مذاکره کردم و به آنها گفتم که می خواهم در پگاه بمانم. جلسه تمام شد و در حال
خروج بودم که شاد مرا صدا زد که نادر بیا یه روبوسی کنیم. همانجا فهمیدم که رفتنی
هستم! از باشگاه خارج شدم و 20 دقیقه نشده به من خبر دادند که از کار برکنار شدم.
هنوز هم با باشگاه تصفیه حساب نکرده ام. **** فکر کنم که خودتان دیگر فهمیده اید که در ورزش ایران چه اتفاقاتی در حال به وقوع پیوستن می باشد. خود قضاوت کنید که ما در چه مسیری در حال گام برداشتن هستیم. موفق باشید علی کیانی موحد به نام هستی بخش جانها سلام این کیکاووس یاکیده هم آدم دوست داشتنی هست واسه خودش. صدای زیبا و بسیار جذابش که حرف نداره اما در کنار این صدای زیبا، شعرهای زیبایی هم می گه. می خوام تو این قسمت چندتا از شعرهای این مرد دوست داشتنی را براتون بزارم. 1 باران که میبارد، تمام کوچههای شهر، پر از فریاد من است که میگویم: من تنها نیستم تنها منتظرم! تنها!
2 پا برهنه، تاکجا دویدهای؟ که این همه گل، شکفتهاست...؟!
3 من پالتو به تن فانوس به دست در ظهر تابستان میان این همه راه راه تو را گم کرده ام.
4 من و تیر چراغ برق، دردمان یکی است شب که میشود سرمان تاریک دلمان پرنور صبح که میشود سرمان سنگین دلمان خاموش. 5 این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت میشوم دوباره راه میافتم دوباره گم میشوم.
6 کشتی های عاشق سوت می کشند مردانِ عاشق آه. طعمشان یکی است!
7 هر شب که می خواهم بخوابم می گویم صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ وانمود می کنم هیچ دل تنگ نبوده ام صبح که بیدار می شوم می گویم شب، با چمدانی بزرگ می آید و دیگر نمی رود.
8 از ستاره ها بادبادک ساختم یا از بادبادک ها ستاره... نمی دانم! چشمانِ تو پُر از بادبادک و ستاره بود.
9 های بانو خواب دیدم در کوچه ها رازهایم را می فروشند لبخند می خرند راست است که می گویند لبخند در خواب شگون ندارد؟!
10 های بانو شوخی نکن چشمِ خسته، بسته می شود قلب خسته می ایستد.
11 چقدر دزدیدنِ نگاه از چشمانِ تو لذت بخش است. گویی تیله ای از چشمم به دلم می اُفتد. بانو! با مردی که تیله های بسیار دارد می آیی؟َ
12 مرا ببخش که پنداشتم شادی پرواز پرستوها از شوق ِ حضور ِ توست آنها بهار را با تو اشتباه گرفته میگیرند آخر کوچکاند. کوچکم.
13 بیا حواسمان را پرت کنیم مال هرکسی دورتر افتاد عاشق تر است. اول خودم. حواسم را بده تا پرت کنم.
14 هر که را از دور می بینم گلویم خشک می شود می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم بانو! من به دنبال تو می آیم تو هم از من بگریز بگذار دیرتر بمیرم
15 نه اولش پیداست و نه آخرش با این همه باید تا آخرش بروم بگذار بنشینم و نفس تازه کنم نترس تصمیم من عوض نمی شود به سنگی بدل نمی شوم که کنار راه افتاده باشد نترس این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت می شوم دوباره راه می افتم دوباره گم می شوم هر طور شده این راه را تا آخر می روم ... خیلی طولانی شد اما می ارزید موفق باشید علی کیانی موحد
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن ! .
فراموشی مسئله مهمی در زندگی انسان هست. به نظر من زندگی نیازمند فراموشی هست و سلامتی انسان ها نیز به این بستگی دارد که آیا قادر به فراموش کردن هستند یا خیر ؟!
عجيبتر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت
نه كوششي نه وفايي ؛ فقط نشسته و گوييم : خدا كند كه بيايي
در پايان زندگي،خيلي از ما خواهيم گفت:
كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه كنيم !
| Design By : Pars Skin |


